تبليغاتX
خوش یهتی JavaScript Codes

دزد و قاضی

برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود
گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بد کار از منافق بهتر است
گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن
گفت، آن زرها که بردستی کجاست گفت، در همیان تلبیس شماست
گفت، آن لعل بدخشانی چه شد گفت، میدانیم و میدانی چه شد
گفت، پیش کیست آن روشن نگین گفت، بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا، کار تست مال دزدی، جمله در انبار تست
تو قلم بر حکم داور میبری من ز دیوار و تو از در میبری
حد بگردن داری و حد میزنی گر یکی باید زدن، صد میزنی
میزنم گر من ره خلق، ای رفیق در ره شرعی تو قطاع الطریق
می‌برم من جامه‌ی درویش عور تو ربا و رشوه میگیری بزور
دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد تو سیهدل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده‌های عقل، گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران میخواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب، عیب خود مپوش      م.رفیعی
نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت 23:53 | لینک ثابت |

فقط خدا از آشوب دل پیرمردا خبر داره و بس .

پیری و هزار آشوب در دل

عموی یکی از دوستام که اوضاع مالی خوبی هم داشت توشصت وچند سالگی زنش به رحمت خدا رفت بعد ازیه مدتی حاجی هوس تجدید فراش کرد هی می گفت من زن می خوام بچه هاش تحویلش نمیگرفتند اونم خودش دست به کار شد و یه خانم چهل وهفت ، هشت ساله واسه خودش پیداکرد.
بقول رفیقم حاصل یه عمر تجربه رو گذاشته بود رو این انتخاب چون زن دومش از لحاظ شاسی و تیپ و قیافه یکه یک بود.......(بقیه در ادامه مطالب).


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 16:57 | لینک ثابت |
مار و پله 

همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم، يادته چقدر هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی؟

 آره تو زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی، هم مار داريم هم نردبون. بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری .

 اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی، يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی. نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته بشه،  نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی، از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟

چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون، اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.

۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .

۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر ارادهات رو جزم کنی که ادامه بدی .

۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی، مهم چه جور رسيدنه .

اون طرف قضيه رو هم ببين، ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواضب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه.

4) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری، وقتی هم به خونه آخر رسيدی دمت گرم، به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه، نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی .

می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت! اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن. پس بگو يا علی و تاس رو بنداز

نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 5:34 | لینک ثابت |
ما آدمها دو زندگی داریم 
      زندگي واقعي یا هموني که در خودمون نگه داشتيم و دیگران ما رو با اون
      نمی شناسن و ديگري اونيکه براي اينکه ديگران قبولمون کنند و ما رو با اون
      هویت می شناسن داريم زندگي مي کنيم
و در واقع دیگران رو گول میزنیم و ظاهر
      فریبی میکنیم و نشون میدیم که ما هم فقط مثل اونها زندگي مي کنيم ، اما واقعا
      مثل اونها نيستيم و از درون روحمون زجر میکشه ! من و شما و خیلی های دیگه
      همینطوری زندگی میکنیم . ما زندگی میکنیم برای بازی با زندگی نه برای دل
      خودمون . آدمهای شجاع کمی در اجتماع هستن که برای خودشون زندگی میکنن ... من
      میتونم یک ---- باشم اما باید در اجتماع نشون بدم که یک زن عادی هستم ! تو
      میتونی یک عوضی  باشی اما نشون بدی یک مرد عادی هستی , میتونی یک دزد باشی اما
      نشون میدی که یک آدم امانت دار هستی . میتونی نشون بدی تو یک فرد مذهبی هستی
      در صورتیکه تو یک شیطان مجسمی . میتونی نشون بدی تو یک فرد پاک نیتی در
      صورتیکه یک انسان کثیف و هوس بازی و .... بگیر برو تا آخر !!!!!!! آیا ما
      برای خودمون زندگی میکنیم یا برای دیگران ؟دوست دارم بعضی وقتها برای خودم
      باشم و کارهایی کنم که در واقعیت زندگیم نمی تونم انجامشون بدم ولی وقتی که
      تنهام دوست دارم اون دقایق فقط و فقط مال خودم باشه و خیال کنم هیچ کسی وجود
      نداره , کسی منو نمیشناسه و آبرو و کلاس و این حرفها هم مشتی مزخرف بیش نیست
      . از همه کس و همه جا کنده بشم و تو یه عالم دیگه سیر کنم . دلم میخواد چنین
      رویای بزرگی همیشه برام اتفاق میافتاد ولی وقتی که با واقعیت پیوند میخورم
      میبینم عملن این خیالات در زندگی واقعیم هیچ جایی ندارن و اگر مواقعی هم رخ
      میدن فقط از روی تفریح و ارضای حس شیطنتم بوده و بس وگرنه هنجارها و قوانین
      این اجتماع لعنتی اونقدر قوی هستن که اجازه نمیدن من و یا کسانی مثل من
      خودمون باشیم و به میل خودمون زندگی کنیم
نوشته شده توسط عباس در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 22:19 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar